ایران ستاره درخشان خاورمیانه
و
بزرگترین تمدن جهانی است
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
اگر کسی برای شما بدون حضور خود گل فرستاد پاسخ این است....
ما خود ت خواهیم و دیدار تورا گل نمی خواهیم و گلزار تورا
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 2:29 موضوع | لینک ثابت
ترانه سا ز ( همواره امیدوارباشیم)
من از برگهای خشک درختا ن
وشکوفه های سرما زده
وپرهای ریخته مرغا ن
ترانه میسازم
من از سنگهای
سخت کوهستان
و یخهای سرد زمستان
حرارت گرم عشق را
در رگهای آرام و قلبهای بیروح
میدمم
من از سوز سرما وزوزه گرگ وبا د
وصدای وحشتنا ک رعد آسمان
در تاریکی شب
سمفونی عشق میسازم
من از تاریکی شب در میان جنگل انبوه
ترس و وحشت از گرگها وشغال ها
چراغ تاریک قلب های سخت را
روشن میکنم
من از سکوت سرد گورستان
و آوای سگهای ولگرد
وسختی سنگقبر ها
و اسکلت های بی روح
رقص عشق
و موسیقی روح
می آفرینم
چه رسد به لطا فت برگها
وظرافت گلها
و نغمه خوش مرغان
و زیبائی رنگها... گل ها.... گلستان ها.....
برای ترانه سازی و ترانه سا ختن ها.....
تهران 1984
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
/* /*]]>*/اگر کسی برای شما بدون حضور خود گل فرستاد /* /*]]>*/ پاسخ... ما خود ت خواهیم و دیدار تورا گل نمی خواهیم و گلزار تورا
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
ترانۀ ساز شکسته
صدای آواز قو را
آب رفته ازسبورا
دیگه از کجا بیارم
دیگه حوصله ندارم
آخه ساز من شکسته
مگه این درهای بسته
میزارن صدای خسته
برسه بگوش یارم
نباید که کم بیارم
میشکنم درهای بسته
میشکنم دلهای خسته
جلوی دادم وفریاد منو کسی نبستهi
.این ترانه تقدیم به خواننده ای که به خواند
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
آن دخترک عا شق و عییار..
که بود
در هر چمنی. یاسمنی کاشت و رفت
با برق نگاهش.. د ل من برد
که برد
با هرسخنی عشق منی داشت
ورفت
در قلب من. او. تخم وفا
کاشته بود
تا جوانه زد...جوانه برداشت
ورفت
با آن همه که مهرووفا.. یافته بود
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
خوابم برد
اسمتو نمیدونم
دیگه یادم نیست
چه میدونم
کی بودم .... کجا بودم
دیگه از یاد رفته
همه چی
دیگه باد
برد همه را
دیگه تنها که شدم
خوابم برد
باد آمد
طوفان شد
تو را در کهکشان دور
منو در
گودی دریا انداخت
دیگه یادم نیست
منو امواجم برد
... منو امواجم برد
دیگه یادم نیست
آخه من
خوابم برد 20,08,07 Bremen
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت
شعله ها
بسوزید و خاکستر کنید
کنده های بی مصرف
وشاخه های خشک درختان
که از خزان و زمستان گریخته اند
بسوزید.....بسوزید
که من نیز سوخته ام
سوخته ای که خاکسترش را
به باد هوا و موج دریا سپرده
اند
و بیاد آورید
روزنه ای که در تاریکی روشنگری
نمود
و گرد بادی که به فنایش سپرد
و بیاد آورید
ستاره ای که درخشید
و ابری که پنهانش ساخت
و چشمه ای که جوشید
و سیلابی که بلعید
و شکوفه ای که روئید
و طوفانی که بر چید
و لبخند مرغ عشق
که سحرگاه پائیزی گریست
و من سوختم
و میسوزم
و خواهم سوخت
دریغ
به اهورا مزدایت
بگذار من هم خاکستر شوم
بگذار چون کنده ای بی مصرف
دراجاق زندگی....بسوزم
باز هم بسوزم .
و خاکسترم را به نسیمی که نوید میدهد دهید
نوید عشق
نوید زند گی ...
چمخاله زمستان سا
ل 1350
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت
هدیه
دوش دیدم که درم می کوبند
گفتم کیست ؟
گفتا که غمم
هدیه برایت دارم
گفتم چیست ؟
گفتا که
زشادی اکنون سیری
باید که گریست !
آیا درآن خانه کسی هست؟
گفتم نیست نیست .
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت
خنده رفته شادی در چهره کمی می
بینم
گوئیا این نگه آن نگه هر روزی نیست
در پس تیر نگه زیر و بمی می بینم
غم دنیا مخورای دوست که سا لم با شی
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
طبیعت
به گل لاله صحرائی دشت
یا به آلا له خوشرنگ بها ر
که به مرغابی مرداب می خندد ؟
به شقایق
به زنبق
به رز و میخک و شب بو
شهد گلها برده ؟
به چه تشبیه کنم چهره تو ؟
به نمکزار سپید
به گلستا ن
به صحرا
به دریا
به طبیعت
هان ... به طبیعت
به طبیعت تشبیه کنمت
که همه .....آنچه طبیعت دارد
شهد آن درنگه توست
به طبیعت تشبیه کنمت
که نگاهت گویا
ست
همه در آن پیداست
وطبیعت همه در یک نگهت
و طبیعت همه دریک لبخند
وطبیعت همه در تو....

نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
درین پهنای دریاها
تو تنها ئی
ومرغان دریا تنها
ماه تنها
مهتاب تنها
زیر نور ارغوانی غروب
ساحل تنها
قایق تنها
و تو قایقران تنها
در کنا ر یک بلوط
زیر یک بوته تمشک
د ل تنها
نگاه تنها
انتظار مرغ وحشی
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
آسیا بان
چهره د
ر هم
دیده بر هم
چون شکسته
سنگ خارا
کنج دیواری نشسته
پیرمرد بیما ر
بیکار
سالها در آسیا بش کار
حال درب آسیا ب بسته
پیر مرد از حال رفته خسته
زیر آفتاب عالمتاب
زانوی غم گرفته در با زو
سرفه های پی در پی
درد های سینه و پهلو
خم نموده این خارا را
سالها کشیده این درد ها را
درد روح ودرد اعضا را
او شنیده بود از اجداد
مرد باید قوی و پر توان باشد
مرد باید که در کشا کش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد .
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت
دریای بی آرام
حال ما را در بر امواج دریا ها
کشتی عشق آ فرینان
در سقوط ونیستی میگراید
آشنایان
کجا هستند ؟ تا ببینندحال ما را
سرنگون می گردیم
ا ندر موج دریا ها
ساحل آرام دور میگرد د
موج پر زور میگرد د
آشنایان دوستان
از نظر ها محو می گرد ند
ای خد ا یعنی منهم نابود
میگردم؟
خشم خود را بهر چه بر من نشاندی
قلب من آرام بود … دوست میداشت
دوست می دارد ….مردمان را
ابر ها را گو …پراکنده د ور گردند
موج ها را گو
آرام گیرند کور گردند
کشتی آ مال ما را در
بر سا حل نشا ن .
(کجا دانند حا ل مارا سبکباران ساحل ها)

نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
نکته ها
مردمی ها مرده و نا مردمی ها جان گرفت
هیچکس ما را نفهمید و نخواهد هم
شناخت
جان ما را جان جانان این گرفت و
آن گرفت
نوشته شده توسط ناصر شفیعانی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

آثاری از نقاشیها واشعار ناصر شفیعانی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :